باشقارماق
[باشارماق] اداره كردن. هدايت كردن. راهنمايي كردن. بلد بودن. توانستن.
باشارماق
سر كردن. مبادرت ورزيدن. موفّق شدن. پيروز شدن. توانستن. فهميدن. بلد بودن.